|
انتظار ؟؟؟؟؟؟!
توی این بیهودگی ها لحظه ها رو می شمارم ، انتظاره هر نگاهم
سهشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ :: ٩:٥٧ ق.ظ :: نويسنده : هادی
زود قضاوت کردم درست یک روز بعد از تولدم بهم زنگ زد و تبریک گفت حالا نمی دونم متنمو خونده بود یا واقعا یادش بود اما بازم مثل گذشته خودمو می زنم به سادگی و می گم حتما مشکلی براش پیش اومده بود اون روز نتونسته تبریک بگه چقدر خوبه ساده بودن و ساده فکر کردن موضوع مطلب : یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ :: ٦:٥۱ ب.ظ :: نويسنده : هادی
امروز روز تولدمه دوستام بهم تبریک گفتن خوشحالم از این بابت اما یکی انگار یادش رفت بهم تبریک بگه یکی که قول داده بود برای جشن تولدم هدیه بخره محتاج به هدیش نیستم اما باید گفت که چقدر زود آدمها فراموش می کنند در کنار هم بودن و اون همه روزها و شبها در کنارش سر کردن برای من مهم نیست که روز تولدم کی بهم تبریک می گه فقط برام مهمه که روز تولدش چه تاریخیه و منتظر اون روز می مونم امروز 20/9/1390 بود ای کاش می شد برگردم به 20/9/1367 ای خدا این نفسهای من سرگردون به همون روز تولد منو برگردون موضوع مطلب : سهشنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ :: ٥:٥۸ ب.ظ :: نويسنده : هادی
گرگها هرگز گریه نمی کنند
موضوع مطلب : شاید بپرسی از خودت کجامو در چه حالیم برای دلخوشیت میگم : خوش باش عزیزم عالیم اما حقیقت اینه که بدون تو شکسته ام رو مرز مرگ و زندگی ، بدون تو نشسته ام شاید بپرسی از خودت چی شد کجا رفته صدام حق بده بهم که بعد تو ، نخوام با دنیا راه بیام شاید بپرسی از خودت ، چی شد که بی نشون شدم برای دل کندن ازت ندیدی نصف جون شدم ؟؟! موضوع مطلب : یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ :: ٤:۱٢ ب.ظ :: نويسنده : هادی
اگر بعد از مرگم از تو پرسیدند : آن وجودی را که زمانی با تو می دیدند که بود؟
بگو: دنیایی از عشق بود که درحسرت رسیدن به کرانه عشق مرد.
بگو: دیوانه ی بت پرستی بود که بتش را دیوانه وار دوست می داشت.
بگو: اشک در به دری بود که به هیچ دیده ای به جز دیده ی من آشیان نداشت.
بگو: برای اندک زمانی با من بود ولی تا آخرین لحظه هایش می گفت:
تــا ابـــد دوستت دارم
موضوع مطلب : یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ :: ٤:٠٠ ب.ظ :: نويسنده : هادی
گاه می اندیشم
موضوع مطلب : یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ :: ۳:٥٦ ب.ظ :: نويسنده : هادی
همیشه هر آغازی پایانی هم داره و چقدر تلخه که بخوای جلو رسیدن این پایان رو بگیری ولی نتونی... چقدر تلخه یه نفر رو دوست داشته باشی ولی نتونی بهش بفهمونی... باورم نمیشه تو همونی هستی که میگفتی همیشه باهات میمونم... تو همونی هستی که فکر میکردم اگه هیچکس رو نداشته باشم میتونم دلخوش به داشتن تو باشم...و چقدر زود این دلخوشی تموم شد..... با اینکه رفتی و می دونم دیگه برات مهم نیستم ولی هنوزم دوست دارم..... تو خیلی خوبی... پس چطور بهت بگم که بی وفایی کردی؟!!... نمی تونم بگم دوستت دارم هایی که میگفتی، همه ی اون حرفای قشنگت دروغ بود... همه ی اینا رو به گردن روزگار میندازم.... تو دروغگو نیستی، بی وفا نیستی، تو فرشته ای پس زندگی به من دروغ گفت... دلخوشی های دروغین رو زندگی به من داد.... حالا که رفتی ازت نمی خوام که برگردی... ازت نمی خوام دوسم داشته باشی... حتی ازت نمی خوام توی خلوتت به من فکر کنی... چون می دونم دیگه جایی تو خلوتت ندارم... می دونم اگه به من فکر کنی برات مایه ی عذابم چون منو دوست نداری.... من که نمی خوام تو عذاب بکشی نمی خوام ناراحت باشی... پس از خودم میگذرم و با تنهایی کنار مییام تا اینکه بمیرم... ولی نمی خوام تو تنها باشی.... اگه یه ذره فقط یه ذره احساس تنهایی میکنی کاش خیلی زود یکی پیدا شه که بتونه برات یه همدم و همراز باشه و نذاره تنها باشی... موضوع مطلب : یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠ :: ٧:٠٩ ق.ظ :: نويسنده : هادی
وقتی تو خودت گیر می کنی وقتی همه چیز برات میشه یه سوال ! وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره .. وقتی مجبوری خودتم گول بزنی وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!! وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست وقتی می دونی همه چی دروغه وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی .. وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته . وقتی نباید اونی باشی که هستی وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست ! وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ... وقتی... چیکار باید کرد یا اصلا مگه کاری میشه کرد تنها دو راه وجود داره یا باید مثل بقیه آدمها سنگ دل شد و عالم بی خیالی رو تجربه کرد یا باید خلاصی پیشه گرفت از این دنیای مجازی
موضوع مطلب : چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ :: ٥:٢٢ ب.ظ :: نويسنده : هادی
روی میخ زندگی موضوع مطلب : |
درباره وبلاگ من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است من تمام هستیم را نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصود های پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت انتظار می کشم انتظار معجزه ای در زندگی بیمارم و به عشق بهترینم روزها را سپری خواهم کرد ... منوي اصلي موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها صفحات وبلاگ |
||
|
|